سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه ابلاغ غدیر
[ و اشعث پسر قیس را که فرزندش مرده بود چنین تعزیت فرمود : ] اشعث اگر بر پسرت اندوهگینى ، سزاوارى به خاطر پیوندى که با او دارى ، و اگر شکیبا باشى هر مصیبت را نزد خدا پاداشى است . اشعث اگر شکیبایى پیش گیرى حکم خدا بر تو رفته است و مزد دارى ، و اگر بى تابى کنى تقدیر الهى بر تو جارى است و گناهکارى . پسرت تو را شاد مى‏داشت و براى تو بلا بود و آزمایش ، و تو را اندوهگین ساخت و آن پاداش است و آمرزش . [نهج البلاغه]


ارسال شده توسط محمدامیرتوحیدی در 89/1/24:: 5:49 عصر

          مارکس ودین

 

دین از مفاهیمی است که همواره مورد توجه و معرکه آراء و نظریات گوناگون فلاسفه ، علماء ادیان و جامعه شناسان بوده است .نگاه علمی به دین از بدو تأسیس جامعه شناسی به وجود آمد.

جامعه شناسانی چون اگوست کنت ،ایمیل دورکیم ،کارل مارکس،ماکس وبر و...بخشی از تحقیقات شان را به موضوع دین اختصاص داده اند.این تحقیقات که تا امروز ادامه دارد ، "جامعه شناسی دین" نامیده می شود.

در این تحقیق مختصر، آراء کارل مارکس درباره دین مطرح و نقد می شود.

 

آراء مارکس در باره دین

 

سهم مارکس اگرچه در تحقیقات جامعه شناسی دین ناچیز است اما اظهار نظرهایش درمورد دین مشهور و قابل توجه است .او برخلاف کنت ،دورکیم وماکس وبر،توجه عمیقی به دین نداشته و مذهب را به تفصیل مطالعه نکرده است و اندیشه های او در این زمینه ، متأثر از افکار هگل و فویر باخ بوده است اما تأثیر واقعی او در این باره از طریق انتشار نظریه معروفش در مورد زیربنا و رو بنای جامعه است .در این جا نظریات عمده او را می آوریم:

 

1-مارکس معتقد است جامعه از دو بخش زیربنا و رو بنا تشکیل شده است .نیروهای تولیدی، شامل الف) ابزار تولیدی از قبیل :دست ،بازو ،سنگ،چرخ و فلز در عصر کشاورزی و ماشین آلات و دستگاههای صنعتی در عصر صنعت و تکنولوژی   ب) کارگری که با استفاده از این  ابزار کار می کند؛ زیر بنا و شالوده اصلی اقتصاد جامعه را  تشکیل می دهند .و اموری چون ارزشها، ایدئولوژی ، هنر، فلسفه ، حقوق ، سیاست ، دین،  اخلاق و...که به گفته او براساس وضع اقتصادی شکل می گیرند، رو بنا اند .

بنا براین در دیدگاه مارکس ،حتی دین و مذهب نیز تابع و معلول وضع اقتصادی جامعه می باشد.

 

2- از نظر مارکس تحول تاریخی جامعه بشری،براساس شیوه های نظام های تولیدی است که به شش مرحله گذار تقسیم می شود:{البته برخی آنرا به سه دوره تقسیم کرده اند}

·        کمون اولیه؛ در این مرحله ، شیوه اشتراکی تولید و توزیع، اولین سازمان اجتماعی بوده است. بشر در این دوره با استفاده از سنگ و سایر وسایل طبیعی به ساختن ابزار ابتدایی موفق شد. در این جوامع از نظر مارکس تضاد طبقاتی وجود نداشت، هنوز تقسیم کاری وجود نداشت، مالکیت خصوصی نیز موجود نبودبه طوری که محصول کار تولید -کنندگان به خود آنان برمی گشت. در جامعه آنان مناسبات حاکمیت و سیطره انسان بر انسان به وجود نیامده بود. ولی با گذشت زمان، انسان های نخستین به تدریج به ابزارهای تولید بهتری دست یافتند و با رشد نیروهای تولیدی، مالکیت خصوصی پدیدار شد. بدین ترتیب که گروهی بر گروهی دیگر تسلط یافته و برده داری شروع می شود .     

·        - نظام برده داری؛ در دوران برده داری تضاد میان روابط تولیدی و نیروهای تولیدی شروع شد. نظام اجتماعی برده داری از نیروهای تولیدی بهره کشی می کرد و با استثمار غیرانسانی بردگان موجب هلاکت زیادی از آنان می شد. در نتیجه هر قدر زمان می گذشت دوگانگی بین نیروهای تولید و روابط تولیدی برای بردگان وضع اسفناکی به وجود می آورد. به عبارت دیگر برده داران مالکیت کامل ابزار تولید و بردگان (نیروهای تولید) و همه محصول آنها را در دست داشتند و با استثمار بردگان، آنها را در نامناسب ترین وضعیت اقتصادی قرار داده بودند. سرانجام سیستم «فئودالیسم» با شورش بردگان و فروپاشی نظام بردگی به وجود آمد        .

 

·        نظام فئودالیسم؛ نظام فئودالیسم یا نظام ارباب - رعیتی از شیوه بردگی پیشرفته تر بود، زیرا صنایع دستی پیشرفت کرده بود و ابزار و ماشین های تازه یی اختراع شد که بازدهی کار را به خصوص در صنایع پارچه بافی افزایش داد. کشاورزی نیز توسعه یافت و محصولات تازه کشاورزی افزایش پیدا کرد. به مرور زمان و با اکتشافات جغرافیایی جدید، نیروهای تولیدی همچنان توسعه یافتند و با گسترش بازرگانی بین المللی تقاضا برای کالاهای مختلف بالا رفت، اما از قرن شانزدهم به بعد نظام اقتصادی فئودالیسم نمی توانست پاسخگوی این تقاضاها باشد تا اینکه صنایع ماشینی جای صنایع دستی را گرفت و کارخانه های جدید احداث شد. با احداث کارخانه ها و صنایع ماشینی، بین نیروهای تولید و روابط تولیدی فئودالیسم تضاد ایجاد شد، بدین معنی که برای کارخانه ها کارگر لازم بود، در حالی که در نظام فئودالی دهقان ها یا زارعان به زمین وابسته بودند. مناسبات و روابط تولید فئودالیسم بر مبنای مالکیت اربابان بر زمین و وسایل تولیدی و تسلط آنها بر زارعان شکل گرفته بود. تضاد بین نیروهای تولیدی جدید و روابط تولیدی قدیم، موجب پایان عصر فئودالیسم شد و سرمایه داری جایگزین آن شد.

 

·        نظام سرمایه داری؛ در این مرحله دو طبقه سرمایه دار و کارگر ظاهر می شوند. سرمایه داران مالک زمین و ابزار تولید هستند ولی کارگران برای امرار معاش باید کار کنند. نیروهای تولیدی در سرمایه داری با سرعت فراوان رشد می کنند، در حالی که روابط تولیدی از این رشد عقب می ماند. عامل اصلی این عقب ماندگی، تضادی است که بین روابط اجتماعی تولید و شیوه تولیدی که بر مبنای مالکیت خصوصی استوار است، وجود دارد. به عبارت دیگر از آنجا که جامعه سرمایه داری بر انگیزه سود استوار است و سرمایه داران مالک ابزار تولیدی هستند، در وضعی قرار می گیرند که می توانند کارگران را استثمار کنند. تولید توسط هزاران کارگری که در کارخانه ها به کار اشتغال دارند انجام می گیرد، حال آنکه محصول کار آنها به صورت سود به جیب سرمایه داران می رود. تضاد ماهوی سرمایه داری با ایجاد بحران های اقتصادی و بیکاری، به مبارزه طبقاتی و انقلاب منجر می شود .

 

·        سوسیالیسم؛ در این مرحله مالکیت شخصی و استثمار کارگران از بین می رود و توزیع ثروت بر مبنای کمیت و کیفیت کار انجام می گیرد. از نظر مارکس وجود سوسیالیسم به عنوان یک نظام اقتصادی موقتی قبل از کمونیسم لازم است. استدلال مارکس در این باره شامل دو دلیل بود که اولاً در سوسیالیسم، «دیکتاتوری پرولتاریا» به وجود می آید. طبقه پرولتر یا زحمتکشان باید مطمئن شوند که سرمایه داران دوباره اعمال نفوذ نخواهند کرد. ثانیاً گرچه اقتصاد قبل از رسیدن به مرحله سوسیالیسم، از طریق شیوه تولید سرمایه داری تبدیل به اقتصاد صنعتی شده است، اما هرگاه در این مرحله تنگناهای اقتصادی بازمانده از سیستم سرمایه داری همچنان باقی بمانند، وظیفه اقتصادی سوسیالیسم ایجاب می کند که این تنگناها از میان برداشته شود. دلیل سومی که در علت استقرار سوسیالیسم قبل از کمونیسم توسط لنین ارائه شد، این است که بشر باید خود را از نظر روحی برای رسیدن به مرحله «کمونیسم» آماده و خود را قانع کند که سیستم کمونیستی از سرمایه داری بهتر است.

 

 

·        کمونیسم؛ در این سیستم، جامعه اقتصادی در حد نهایی خود صنعتی است و در آن فقط یک طبقه اجتماعی یعنی طبقه کارگر فعالیت می کند و از این رو از نظر مارکس در چنین جامعه یی امکان ایجاد تضاد طبقاتی وجود ندارد. تضاد طبقاتی ناشی از تضاد روابط مالکیت و نیروهای تولیدی در هر مرحله از سیر تکاملی تاریخ می باشد .

 

از نظر مارکس دین اساسا محصول یک جامعه طبقاتی است که طبقه حاکم(بورژوا) آنرا اختراع کرده است تا عقاید خود را بر ستم دیدگان تحمیل و طبقه کارگر (پرولتاریا) را استثمار کند،و کلیسا هم در خدمت بورژوا و توجیه گر اعمال زور مدارانه آنها است.به عقیده او د ین گرایش سرشت بشری نیست بلکه محصول مقتضیات خاص اجتماعی است.

 

3- همچنین از نوشته های مارکس برداشت می شود که وی خواستگاه دین را، فقر طبقه پرولتاریا در یک جامعه طبقاتی می داند؛ به این معنی که روی آوردن به دین در واقع یک رفتار دفاعی است که محرومان برای توجیه و تحمل وضع موجود و در مقابله با  نا ملایمات و به امید رسیدن به بهشت موعود به آن متوسل می شوند. او در این اندیشه متأثر از هگل است که معتقد است :دین مبین آرزوهای انسانهای ناکام است و انسانها تنها به این دلیل،جهان دیگری درخیال می سازند و در آرزوی آن هستند که نمی توانند در این جهان به خرسندی دست یابند.

 

4- مارکس، گاهی دین را محصول جهل و نادانی انسان در برابر طبیعت می داند.1

یعنی وقتی که انسانها برای پدیده های طبیعی ،دلیل و توجیه علمی و معقول نمی یابند ،آنها را به خدا نسبت می دهند و به دین روی می آورند تا موقتا جهل شان را برطرف سازند.

 

5- واژه" ایدئولوژی"به معنای مکتب حق و باطل بکار می رود ،اما نزد مارکس این واژه فقط به معنای مکتب باطل است و درآن هیچ مفهوم حقی نخوابیده است . از نظر او در ایدئولوژی که شامل دین ،فلسفه ،حقوق ،اخلاق ،سیاست ،اقتصاد و...می شود ؛مفهوم خطا،فریب ،سراب آسا بودن ،گول زننده بودن و "از خود بیگانه شدن " نهفته است .مارکس مدعی است که ایدئو لوژی و دین نه تنها شناخت راستینی از حقیقت روابط بدست نمی دهد بلکه گاهی واقعیت را وارونه جلوه می دهد و زمانی هم خود واقعیتی وارونه است.بنا براین درک و شناختی که از دین حاصل می شود ،وهم آلود ،غیر واقعی و گمراه کننده است.

بنا براین تمام کارکرد های دین از نظر مارکس ،منفی و مضر است.شاید واقعیت های اجتماعی عصر مارکس به ضمیمه تأثیرپذیری  او از اندیشه های هگل {که به دیدگاه او درمورد دین اشاره شد}و فویر باخ که در کتاب "گوهر مسیحیت" دین را عبارت از "عقاید و ارزشهایی می داند که بوسیله انسانها در تکامل فرهنگی شان به وجود آمده و اشتباها به نیروهای الهی یا خدایان نسبت داده شده است " ؛ او را به این نتیجه رسانده که بگوید : دین ،افیون توده ها است .یا بگوید : انسان سازنده دین است و نه دین سازنده انسان.

بدین ترتیب مارکس نه تنها هیچ گونه نیاز واقعی برای بشر نسبت به دین قایل نمی شود، بلکه آنرا افیون خلق می داند که با عنصر ایدئو لوژیکی نیرومند خود تمام بی عدالتی ها و نا برابریهای

ثروت و قدرت را توجیه میکند و سعادت و پا داش ها ی محروما ن و مستضعفان را به زندگی پس از مرگ موکول می کند.

 

مارکس در بیان ثمرات نقد دین می گوید :نقد دین انسان را از توهم درمی آورد و وا دارش می سازد تا مانند انسان توهم زدوده و سر عقل آمده بیندیشد و عمل کند و واقعیت زندگی اش را شکل بخشد و برمدار ذات خویش یا در واقع دور خورشید انسان چرخ بزند.2

 

 

نقد افکارمارکس درباره دین

1-ازسخنان مارکس چنین استفاده می شود که در دوران کمون اولیه دین وجود نداشته است و دین محصول جامعه طبقاتی است . درصورتی که این سخن اولا ادعایی است بدون دلیل .ثانیا ، مخالف نظریات باستان شناسان است که بر اساس یافته های دیرینه شناسی ، دین و پرستش خداوند یکتا را ازقدیم ترین ایام برای بشر ثابت می کنند. ثالثا ، با تعلیمات ادیان مخصوصا ادیان الهی ناسازگار است که اولین بشر روی زمین را متدین ،یکتا پرست و بلکه پیامبر خدا معرفی می کند .

2- به نظر می رسد وی در اظهار نظرهایش درمورد دین ، دو موضوع دین و دین داران را باهم خلط کرده است وازمطالعه عملکرد دین داران به مضار و کارکرد های منفی دین پی برده و د ر نهایت به سراب بودن و واقعیت نداشتن دین نظر داده است . در حالیکه اولا پی بردن از رفتار دین داران به انکار یا اثبات دین خلاف داوری علمی است . ثانیا او در این اظهار نظر از ویژگیهای مثبت دین باوران غفلت نموده است یا لا اقل در تحقیقات خود کوتاهی کرده است .

3- مارکس حکم یک منطقه ویک عصر خاص را بر سایر زمان ها ومکان ها سرایت داده است .

 درصورتی که ، نمى توان از تحقق پاره اى از جریانات در غرب درزمان خاص، یک حکم کلى را استنباط و آن را به تمام ممالک ودوره های دیگر سرایت داد.

4- نظام های اعتقادى و ارزشى ادیان آسمانى حاوى مضامین ظلم ستیزانه و انقلابى بسیارى است و شواهد تاریخى فراوانى نیز از مخالفت ادیان آسمانى با ظلم و ظالم حکایت مى کنند; هم چنین درطول تاریخ اکثر پیروان ادیان حق، محرومان و مستضعفان بودند که همواره با ستمگران و استثمارگران در ستیز به سر مى بردند و علت اصلى مخالفت کافران و مشرکان با ادیان آسمانى حفظ موقعیت برتر اقتصادى و سیاسى و اجتماعى خود بوده است ، بنابراین، احتمال اختراع دین از سوى استثمارگران براى حفظ منابع قدرت و نیز از طرف مستمندان و ضعفا براى توجیه وضع موجود، نفى مى گردد.

5-چه بسیارند افرادىکه بدون قرار گرفتن در  شرایط سخت اقتصادى   یا  گرفتاری در جهل ، به شدت  در راه سلامت و استحکام عقاید دینى مى کوشند و براى آن جان فشانى مى کنند; بنابراین، همیشه اندیشه و ایدئولوژى زاییده عوامل  اقتصادى نیست.

نوشته شده توسط:

محمدامیر توحیدی

25/8/1388

 

 




 

1 -سید محمد باقر صدر،اقصادنا ص 113

2 -همیلتون ملکم ،جامعه شناسی دین ،ترجمه محسن ثلاثی ،ص 143



درباره
صفحات دیگر
آرشیو یادداشت‌ها
لینک‌های روزانه
پوندها
786